صبا آذر پیک در روزنامه اعتماد نوشت:

در روزهاي انقلاب مشغول درس و مدرسه بود و بهانه يي شد تا انقلاب از حضورش بي بهره باشد، جنگ که شد چمدانش را بست به قصد فتح بالاترين صندلي ها، دوست داشت همان شمال بماند و با مجاهدين خلق همشهري اش مبارزه کند، اما سپاه تعارف نداشت، راهي کردستانش کردند، آنجا بود که دريافت نام و نان آميختني نيست، شناسنامه را در چمدان گذاشت و هر کس از او پرسيد که هستي؟ پاسخ شنيد؛ «محب الاولياء»، اسمش به درد آن روزها مي خورد اين نام بامسما در دل خيلي ها نشست؛ در دل مسوولان سپاه کردستان جا باز کرد و نيامده معاون اطلاعات واحد کومله شد.
 
اما تدبير کرد تا اولين گام را اشتباه برندارد؛ قرار بود بجنگد اما گفت تخصصم کار فرهنگي است، آخر جنگ به فرهنگ هم نياز دارد؛ گفتند راست مي گويد، گفت کردستان به مرکز نشر فرهنگ و ادبيات کردي نياز دارد؛ گفتند ايجاد کن اما چندي بعد پرسيدند راستي اينجا کردستان است و فرهنگ و ادبيات کردي که ديگر نياز به ترويج ندارد، پاسخ شنيدند؛ چرا دارد.

گفت ماهنامه منتشر مي کنم به زبان کردي، باز هم قبول کردند پس مردي شمالي براي کردها ماهنامه منتشر کرد، راه باز شد، حالا هر روز محب الاولياء ابداعي تازه مي کرد. يک روز گفت انتشارات صلاح الدين ايوبي را تاسيس کنم، گفتند قبول به هر حال خدمت، خدمت است، بعد گفت کتابخانه بسازيم؟ باز گفتند بساز، ابتکار است خب يکي مي رود صف مقدم جبهه و يکي پشت خط مقدم کار مي کند، روزي ديگر شد، محب الاوليا آمد و پيشنهاد برگزاري شب هاي شعر را داد؛ اين آخرين موافقت بود؛ خودش هم مي دانست اگر يک پيشنهاد ديگر از اين جنس بدهد به کارآمدي اش در روزهاي جنگ آن هم در سپاه شک مي کنند.

«مرتضي محب الاولياء» جوان 21ساله آن روزها فکر مي کرد اگر بخواهد در سياست ايران نفوذ کند فرهنگ مي تواند راه ميانبر خوبي باشد پس در کشاکش روزهاي جنگ، نه در ميانه آتش و خون که در پشت جبهه کردستان؛ ماند. او گويي براي 30 سال آينده اش همان روزها متن سخنراني مي نوشت که آن روزها کردستان تجربه ايران کوچک شده بود.

دو سال گذشته بود و وزارت اطلاعات تشکيل شده بود؛ فرصت را غنيمت شمرد؛ به آنجا رفت و گفت تخصصم را در قالب تدوين استراتژي نظام جمهوري اسلامي درخصوص اکراد ايراني، نشان مي دهم و سپس مسووليت اين امر را به او دادند. همان جا بود که ورق دوم دفتر زندگي اش ورق خورد؛ خوي چه شهر خوبي بود، محمود احمدي نژاد جوان هم آنجا بود، فرماندار، مشايي هم عضو شوراي تامين کردستان.

جلسه هاي شوراي تامين بهانه يي شد براي آشنايي، شايد اولين بار که همديگر را ديدند و با هم دست دادند، فکر نمي کردند حکايات ارادت آن دو زبانزد هر کوي و برزن شود. آرام آرام دو ضلعي شان شد سه ضلعي، بعد چهار ضلعي همين طور دوستان زياد تر شدند تا حلقه اردبيل شکل گرفت، مرتضي محب الاولياء هم بود، گذشت و گذشت تا اينکه سال 65 شد، ري شهري وزير اطلاعات بود و شنيده بود يکي هست در کردستان که يک چيزي نوشته به اسم استراتژي نظام درخصوص اکراد، خوشش آمد و جوان 26ساله را صدا کرد بيايد تهران.
 
به پايتخت که رسيد دوباره شناسنامه اش را از چمدان خارج کرد. مسوول ثبت احوال هنگام تولد نام ديگري را روي آن ثبت کرده بود؛ «اسفنديار رحيم مشايي». به او مي گويند تو مسوول مناطق بحراني کشور هستي؛ او خوب مي داند که اگر قرار است دو دهه ديگر به بالاترين صندلي هاي کشور تکيه زند، نبايد از کار فرهنگي فاصله بگيرد؛ مي گردد و مي گردد تا ابداع جديدي براي ورود به اين شاهراه پيدا کند؛ اين بار در سطحي بالاتر؛ حالا که تهران آمده بايد ياد بگيرد که نگاه ملي داشته باشد نه منطقه يي؛ باز هم پله يي ديگر را بالا مي رود؛ موسسه «مطالعات ملي».

حالا ديگر مي تواند در مورد هر چيزي که دل بزرگش مي خواهد مطالعه کند، اسمي به اين کوچکي و خواني به اين فراخي، کارنامه خوبي است. موسسه يي براي هر نوع مطالعه يي. او از سياسي کاري امتناع دارد. اسفنديار در سايه دفتر جديدش تمام روزهاي سخت جنگ را آرام سپري مي کند، تا هم تجربه اش زياد شود و هم... حالا ديگر دهه 60 نيست، امام خميني (ره) رحلت کرده، هاشمي و محسن رضايي جنگ را پشت سر گذاشته اند با افتخار، مردم مردان کشورشان را دوست دارند، مردم روزهاي سختي را مي گذرانند اما با لبخندي روي لب، جهاد کردند و پيروزند، اما گذشته ها گذشته، ايران مانده و ياران امام که مي خواهند کشور را بسازند، اينجا تهران است، سال 1372 هجري شمسي؛ هاشمي رفسنجاني رئيس جمهور؛ اسفنديار هم هاشمي را دوست دارد؛ دولت هاشمي رفسنجاني را قبول دارد؛ حتي درخواست مي دهد به وزارت کشور هاشمي برود؛ دوست دارد در دولت هاشمي خدمت کند؛ او مي خواهد آرام آرام وارد سياست شود؛ با هوش است. به سياسي ترين نهاد کشور مي رود؛ گام بزرگي است؛ از موسسه اسفنديار تا وزارت کشور آيت الله؛ قدم هاي کوتاه را دوست ندارد؛ دوست ندارد از فرمانداري شروع کند و بعد استانداري و بعد وزارت کشور؛ او عزمش را جزم کرده، توضيح مي دهد از 12 سال عمري که به پاي فرهنگ گذاشته، چه کسي بهتر از او براي منصب مديرکل امور اجتماعي وزارت کشور؟ باز هم قانع مي کند مديران ارشد را، همان کاري که يک بار در کردستان کرد؛ بشارتي وزير کشور نمي پرسد از چه فرقه يي هستي و چه گروهي.
 
آنها به حاشيه ها کاري ندارند، تا چهار سال اسفنديار باز هم با خيال آسوده کار کند؛ از دولت آيت الله حقوق مي گيرد؛ از کار آمدي هاشمي ها مي گويد؛ مدير است و اگر قبول نداشت دولت را که برايش نبايد کار مي کرد؛ سرانجام پس از هشت سال ورق برمي گردد، دولت، دولت اصلاحات است، مصطفي تاج زاده معاون سياسي وزارت کشور مي شود، مي گويند خانه تکاني کرده، مي گويد مدير کارآمدتر مي خواهد؛ مي گويد امور اجتماعي وزارت کشور حياط خلوت که نيست؛ براي امور اجتماعي مملکت چه کار کرده؟ اسفنديار گويي حوصله دردسر و پاسخ پس دادن ندارد؛ بدون آنکه بگويند برو، خودش ترجيح مي دهد برود؛ پله بالايي بود؛ مردي که مي خواهد بالا برود چه کند با اين سر خوردن سريع؟ يادش مي افتد از شمال که خواست بيرون بيايد يا علي بگويد عهد کرد با خودش «فقط فرهنگ»؛ زود بود براي خيز برداشتن به سمت سياست؛ اگر ناطق نوري رئيس جمهور مي شد شايد؛ اما حالا که خاتمي آمده بايد شيريني سياست را ديرتر چشيد، الان وقتش نيست؛ اينجا تهران است، صداي ما را از راديو پيام مي شنويد، لطفاً به يک موسيقي پاپ با صداي... گوش دهيد؛ راديو موسيقي صداي خيلي ها را درآورده، براي گوش مردم آشنا نيست اين صداها؛ نه راديو امريکاست نه بي بي سي؛ برخي به خاتمي مي تازند که در دولت تو کار به شنيدن پاپ و جاز رسيده؟ قشر مذهبي نگران است؛ سست شدن پايه هاي اسلام و تهاجم فرهنگي دشمن؛ برخي مي گويند انقلاب مخملي راه افتاده، کار دشمن است، خاتمي و وزير ارشادش متهم شده اند فرهنگ غرب را گسترش مي دهد، اما صدا و سيما که اختيارش دست رئيس جمهور خاتمي نيست، آنجا صدا و سيماي علي لاريجاني است، راديوي اسفنديار رحيم مشايي. او رئيس راديو پيام شده، نيامده پاي پاپ را به رسانه ملي باز کرده، خاتمي در روزنامه ها تخريب مي شود و اسفنديار در همان دفتر امن، آرام آرام کارهايش را مي کند.

راديويي که قرار بود اخبار ترافيک بدهد و خبرهاي کوتاه، موسيقي پخش مي کند، او از راديو خوشش آمده و مي خواهد اينجا بماند تا وقتي وقتش برسد. دوستانش در همان حلقه اردبيل هم بي کار نمانده اند، يکي در اقتصاد و ديگري در سياست، اما او بايد در فرهنگ بماند، براي روزهاي نه چندان دور؛ رحيم مشايي خوب توانسته کاري را کند که شايد 10 سياستمدار ماهر محافظه کار نمي توانستند در دولت خاتمي کنند؛ دوشغله اش مي کند علي لاريجاني؛ راديو تهران را هم به او مي دهد؛ سال ها مي گذرد و اصلاحات نزديک به پايان است؛ شيپور آماده باش نواخته مي شود؛ پيغام مي رسد بايد خيز برداشت؛ فتح سنگري که دو دهه پيش در اردبيل و کردستان برايش نقشه کشيده بودند، نزديک است؛ جلسه هاي فوق العاده يکي پس از ديگري؛ موفق مي شوند؛ محمود دوست قديمي به شهرداري تهران مي رود؛ اعضاي حلقه هر جايي که هستند پست خدمت را رها مي کنند و جمع مي شوند در بلديه پايتخت؛ اولين دستور کار؛ مردان اصلاحات اخراج؛ اسم شان را مي گذارند آبادگر؛ اسم خوبي است براي شروع؛ تو اينجا باش؛ تو هم برو آنجا؛ تو بمان در همين بهشت براي فلان پروژه نيازت دارم، نوبت اسفنديار مي رسد، هر دو مي خندند، به ياد سال هاي دور از خانه؛ سري از روي رضايت تکان مي دهند؛ فنجاني چاي براي رفع خستگي، مي خندند اينجا هم کار فرهنگي سهم اسفنديار است.
 
او ديگر کارآزموده شده و جوان 21 ساله نيست؛ خوب مي داند بايد اصلاحات را شکست داد و فرهنگ پاشنه آشيل خوبي است براي آن روزهاي تخريب، همان طرح راديو پيام. اينجا تهران است، سال 1382؛ برخي حسادت مي کنند از توجه ويژه محمود به اسفنديار شهرداري. تهران هر روز يک حاشيه دارد. کار ويژه اسفنديار؛ «فرهنگسراها به خانه ابتذال تبديل شده، اسلامي اش مي کنم. خاتمي بايد جواب دهد. نمي گذارم موسيقي پاپ مبتذل در خانه هاي فرهنگ پخش شود. تئاتر هاي غيراسلامي نه.» وااسفا سر داده مي شود و اسفنديار ناجي مي شود براي هويتي که مي گويند از دست رفته.
 
هنوز سر و صداي طرح مذهبي شدن فرهنگسراها نخوابيده براي قم خبر مي رود که مي خواهند قدمگاه آقا را در تهران بسازند، پيغام مي رسد اسفندياري در تهران است که مي گويد بايد مسير ورود آقا را آماده کرد. خبر در تهران پيچيده، برخي باور نمي کنند، مي گويند اين طرح ها است و شهردار؟اسفنديار تکذيب نمي کند؛ هيچ گاه. هرچند پشيمانش مي کنند از اجراي اين ايده ها، به شوراي شهر خبر مي رسد سازمان تحت نظارت او کسري پشت کسري مي آورد. مي پرسند چه کار کردي با اين پول ها؟ رسول خادم کشتي گير عضو شوراي دوم است؛ هنوز سياسي نشده؛ مصاحبه مي کند و مي گويد اسفنديار جناب شهردار هزينه يک ساله اين سازمان را در شش ماه به اتمام رسانده. مي گويد؛ «در يک سال پنج ميليارد تومان هم به بخش خصوصي بدهکار است. بدهي فرهنگسراها بالاتر رفته. دستمزد کارکنان را نداده اند.
 
هر روز شورا و يک پرونده مالي. شايعه ها زياد شده.» مي گويند کار پول سازمان فرهنگي و هنري شهرداري خرج کارهاي تبليغاتي شده، تکذيب مي کند؛ مي گويد به هيات هاي مذهبي کمک کردن کار تبليغاتي نيست. مي گويند خرج دادن آش افطار شده براي تبليغ، مي گويد به مردم طعام داده. ديگران دائم مي گويند و اسفنديار يک تنه تکذيب مي کند.

به هر حال اسفنديار شهرداري مي کند؛ هر کاري که بايد کند. اين پله، پله آخر نيست. جهش هم جهش آخر نيست؛ اما فعلاً سال 1384 است و بايد به پاستور رفت.

اينجا تهران است؛ چهارم تيرماه 84، پاستور. مرتضي محب الاولياء ديگر 21ساله نيست. او 45ساله است و اسفنديار يک کابينه؛ شمسي که مولانا حالا حالاها با او کار دارد يا شايد هم او با مولانا حالا حالاها کار دارد. مي گويند او مدير در سايه يي است که مي تواند به راحتي تصميم هاي يک دولت را دگرگون کند. «فتح سنگر به سنگر» هنوز براي او رمز عمليات است.